صاحب خانه خودش مرا می شناسد (= طفیلی و قُفیلی )



                    
صاحب خانه خودش مرا می شناسد (= طفیلی و قُفیلی )

می گویند یکی غروب در راهی به دوستی برخورد. پرسید: «کجا می روی؟ »
گفت: «خانه ی کسی به شام مهمانم. »
گفت:  « من هم با تو می آیم. »
گفت: « آخر اگر صاحبخانه پرسید، این کیست؟  چه بگویم ؟»
گفت: « جوابش خیلی ساده است، بگو این طفیلی است !»
پاره ای رفتند . رفیق دیگری بدیشان رسید. پرسید: « شما دو نفر به کجا می روید؟ »
رفیق نخستین حکایت مهمانی رفتن خود و طفیلی شدن رفیق دوم را باز گفت.

رفیق سوم بی درنگ گفت: « پس من هم با شما می آیم . »

اولی گفت: « بابا این را به طفیلی می برم تو را اگر صاحبخانه پرسید کیستی، چه بگویم ؟»
گفت : جوابش ساده است، بگو این هم قُفیلی است. »
چون پاره ای دیگر رفتند، رفیقی دیگر بدیشان رسید و جون از حال و حکایت آگاه شد گفت: « خوش باشد ! من نیز با شما دوستان یکدل خواهم آمد. »
رفیق نخستین گفت: « اگر صاحب خانه بپرسد، این کیست؟ در جوابش چه بگویم ؟ »
گفت: « نه تو را به جواب گفتن نیازی هست و نه مرا به اسمی، چرا که صاحب خانه خودش مرا به اسم و به رسم می شناسد. »
رفتند و رسیدند و در زدند. صاحب خانه در را گشود، دید یک نفر را به شام وعده گرفته، چهار نفر آمده اند. بنابراین همچنان که به طفیلی اشاره می کرد ، از مهمان اصلی پرسید: « تو را مهمان کرده ام، این کیست؟ »
مهمان اصلی گفت: «این طفیلی! »
صاحب خانه به آن دیگری اشاره کرد و گفت: «این یکی؟ » مهمان جواب داد: « این هم قفیلی! »
صاحب خانه گفت: « تو مهمانی؛ این طفیلی است و آن هم قفیلی ؛ آن پدرسوخته ی مفتخور ِ چهارمی کیست ؟ »
در این موقع چهارمی که نیشش تا بناگوش باز شده بود،  رو به مهمان اصلی کرد و گفت : « نگفتم صاحبخانه خودش مرا با اسم و رسم می شناسد ؟ »

مأخذ/ کتاب کوچه/ احمدشاملو

 

 

/ 1 نظر / 10 بازدید
سعیده

سلام پست جالبی بود موفق باشی و سبز خوشحال می شم پیش من بیای!!![گل][خداحافظ]